دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند
من در حيرت عكس
شگرف گريستم
يك لحظه بى قرار فرياد برآوردم:
الهى !
چه مكانى است بزرگ، وسيع
به وسعت بيكرانه ها
كه عقل را حيران مى كند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
يك لحظه
باران سكوتم را شكست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گريستم
و اشك،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عكس ضريح
فرو ريخت
و من
به نورانيت ضريح
به حجم بيكرانه ها
نگريستم
و زير لب دعاى نور را
زمزمه كردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سكوت تنهايى ام
پيدا كردم
و قصه غصه هايم را
بر سينه خوان نعمتش
فرو ريختم
و سبكبال
بر بلنداى ضريح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شايد
كوله بار گناهم را در خاكى خاك
فرو نهم
تا شايد امام
دلم را پر از استجابت دعاهايم گرداند
يا معين الضعفا!
يا ضامن آهوان!
مرا درياب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شكست خورده ام در توفان
مرا درياب
بر بلنداى اوج قاب عكس ضريحت
مرا سير ده
تا پر از استجابت دعاهايم شوم
محبوبه باقرى آزاد

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بوى عطر عشق

تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى
ز استـان خـراسـون مـى درخشى
تـو خـورشـيـدى و نـورت آفتابه
دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه
تـو مولايـى ، امـامى ، جان فدايت
گـشـوده بـال و پر، دل در هوايت
خراسـون بـوى عطر عـشق داره
امـام هـشتـم اونـجـا شهـرياره
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه
خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا
شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه
زمـيـن بـا اهـل عـالـم مهربونه
امـام هـشـتـمـيـن جـونم فدايت
گـشـوده بـال و پـر دل در هوايت
حـرم زيـبـاتـريـن جـاى جهانه
بـراى هـر كـبـوتـر آشـيـانـه
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه
كـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه
شـب آن جـا مـأمن راز و نيـازه
دل پـاكـان ز عـالـم بـى نـيازه
گـل و سرو و سمن مى رويد آن جا
زمـان، تن در سحر مى شويد آن جا
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله
كه دسـتونش به دست عشـق وصله

سيمين دخت وحيدى